وقتي يه آدم ميــــــــگه ،
هيچ کس منو دوســــــــت نداره
منظورش از هيچ کــــس ،
يک نفــــــــر بيشتر نيست…
همون يه نفري که براي اون همه کســــــــه…
دریا هم زیر باران خیس میشود
وقتي يه آدم ميــــــــگه ،
هيچ کس منو دوســــــــت نداره
منظورش از هيچ کــــس ،
يک نفــــــــر بيشتر نيست…
همون يه نفري که براي اون همه کســــــــه…
سکوت عجیبی دارد این جا . . .
دیگر
تنها من مانده ام و خیال بودنت
لبخندت
و نوشته هایی که
با
خود چه کرده ای !؟
با
من چه می کنی !؟
دلم
برایت تنگ می شود
وقتی
می خوانمت
وقتی
بلند بلند می خوانمت
. . .
تنهایی
عجیبی است
دیوانه
ام می کند گاهی
وقتی
می دانم برق چشمانت را
توان
دیدن نیست . . .
کاش
این جا بودی
درست
روبروی من
سکوت
می کردیم و در آن سکوت
می
خواندیم همدیگر را
. . .
مطلبی از دوست عزیز "مریم"
عاقبت یک جایی ، یک وقتی
ای آب فرات از کجا می آیی؟
نا صاف ولی چه باصفا می آیی
خود را نرساندی به لب خشک حسین
دیگر به چه رو به کربلا می آیی؟
به تو عادت دارم
مثل پروانه به آتش
مثل عابد به عبادت
و تو هر لحظه که از من دوری
من به ویرانگری فاصله می اندیشم
در کتاب عشق
"فاصله" یک فاجعه معنا شده است
تو توانایی آن را داری که به این فاجعه پایان بخشی
کـــــــاش !!…………
کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست …
خیلــــــــــــی کوتاه !….
کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬
کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم …
... ... کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!….
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید کاش دلهایمان دریایی می شد !!
کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت…
کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود …
کاش...
وتو...
مثل جویباری نجواگر
از خیال من میگذری
ومن...
دلم میخواهد
گل قلبم را
گلبرگ گلبرگ
در تو پر پر کنم
وکنارت بنشینم
وببینم که تو
تمام مرا با خود میبری...
منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بدیده ام!
که روسری تو را،
در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام!
یا در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان!
هر جور تو راحتی! بی بی باران!
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که مثل ِ همیشه،
به این حرفهای من می خندی!
با چالهای مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم،
باران می آید!
صدای باران را می شنوی؟