X
تبلیغات
عاشقانه های باران

عاشقانه های باران

دریا هم زیر باران خیس میشود

وقتي يه آدم ميــــــــگه ، 

هيچ کس منو دوســــــــت نداره

منظورش از هيچ کــــس ،

يک نفــــــــر بيشتر نيست

همون يه نفري که براي اون همه کســــــــه

+ نوشته شده در  شنبه 1391/10/09ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط باران  | 

سکوت عجیبی دارد این جا . . .

دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت

لبخندت و نوشته هایی که

با خود چه کرده ای !؟

با من چه می کنی !؟

دلم برایت تنگ می شود

وقتی می خوانمت

وقتی بلند بلند می خوانمت . . .

تنهایی عجیبی است

دیوانه ام می کند گاهی

وقتی می دانم برق چشمانت را

توان دیدن نیست . . .

کاش این جا بودی

درست روبروی من

سکوت می کردیم و در آن سکوت

می خواندیم همدیگر را . . .

+ نوشته شده در  شنبه 1391/10/09ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط باران  | 

نمی شود زن بود و....

مطلبی از دوست عزیز "مریم"

عاقبت یک جایی ، یک وقتی


به قول شازده کوچولو


دلت اهلیهِ یک نفر می شود !...


و دلت ،


برای نوازش هایش تنگ می شود ؛


حتی برای نوازش نکردنش !


تو می مانی و دلتنگی ها ،


تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تند تر می تپد .


سراسیمه می شوی ،


بی دست و پا می شوی ،


دلتنگ می شوی ،


دلواپس می شوی ،


دلبسته می شوی ؛


و می فهمی ،


نمی شود "زن" بود و عاشق نبود

+ نوشته شده در  جمعه 1391/09/24ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط باران  | 

ای آب فرات از کجا می آیی؟

نا صاف ولی چه باصفا می آیی

خود را نرساندی به لب خشک حسین

دیگر به چه رو به کربلا می آیی؟

+ نوشته شده در  شنبه 1391/08/27ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط باران  | 

فاصله

به تو عادت دارم

مثل پروانه به آتش

مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه که از من دوری

من به ویرانگری فاصله می اندیشم

در کتاب عشق

"فاصله" یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آن را داری که به این فاجعه پایان بخشی

+ نوشته شده در  شنبه 1391/07/15ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط باران  | 

کاش

کـــــــاش !!…………

 کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست …


 خیلــــــــــــی کوتاه !….

 کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬


 کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم …


 ... ... کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!….

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید کاش دلهایمان دریایی می شد !!


 کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت…

 کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد


 کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود …

 کاش...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/04/27ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط باران  | 

خداوندا

خداوندا! پناهم پاش و يارم باش! جهان تاريکي محض است! ميترسم! کنارم باش!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/01ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط باران  | 


یعنی میشود روزی برسد


که بیایی


مرا در آغوش بگیری

... 

بخواهم گله کنم


بگویی هیس!


همه کابوس ها تمام شد

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/26ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط باران  | 

تو

وتو...

مثل جویباری نجواگر

از خیال من میگذری

ومن...

دلم میخواهد

گل قلبم را


گلبرگ گلبرگ


در تو پر پر کنم

وکنارت بنشینم

وببینم که تو

تمام مرا با خود میبری...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط باران  | 

باران

منتظر نباش که شبی بشنوی،

از این دلبستگی های ساده دل بدیده ام!

که روسری تو را،

در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام!

یا در آسمان،

به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!

توقعی از تو ندارم!

اگر دوست نداری،

در همان دامنه دور ِ دریا بمان!

هر جور تو راحتی! بی بی باران!

همین سوسوی تو

از آنسوی پرده دوری،

برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!

من که اینجا کاری نمی کنم!

فقط گهکاه

گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!

همین!

این کار هم که نور نمی خواهد!

می دانم که مثل ِ همیشه، 

به این حرفهای من می خندی!

با چالهای مهربان ِ گونه ات...

حالا، هنوز هم

وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم،

باران می آید!

صدای باران را می شنوی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط باران  |